نوشته شده توسط چشم به راه ... در 24 شهريور 1387 ساعت 15:17 | لینک ثابت


 

کاش  می  شد به  تو  گفت  که  تو  تنها شعر سخن  منی

 

کاش میشد  به  تو  گفت که  تو  تنها از  برای دل غمگین  منی

 

نگار  جان با  تولدت منت  بر سر  تقویم  گذاشتی

 

تابستان  را  حجالت  دادی عدد ۲۵ را  تا  ابد شرمنده

 

خودت  ساختی

 

یک  آسمان  ستاره و یک سبد گل به تو  تقدیم  میکنم

 

تولدت  مبارک دوست  عزیزم

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 24 شهريور 1387 ساعت 14:55 | لینک ثابت


سلام  دوست  قدیمی  من

قدم رنجه  فرمودید  تشریف  آوردین

اصلا  یادت  هست چند وقته به  این کلبه  تاریک  سر  نزدی؟؟؟

وجودت  یه زمانی  روشنش میکرد!

اما  حالا ...........

متن  خیلی  قشنگی  بود واسه  همین  بزرگ  نوشتم  تا  هر  کی  اومد  بخونتش

یه  زمانی  متنای  قشنگو  مینویشتم  تا  فقط  دوست  قدیمیم  بخونم اما جدیدا دلم  می خواد

اینجارم  مثل  اون دفتری که  خوندی  و نظری  ندادی  ببندم و  دیگه هیچ وقت ننویسم

اما  راستش  دلم  نمی یاد

دلم خوشه  شاید  یواشکی  بیایی و  سری  بزنی .....

مثل  اینکه  خیلی  حرف  زدم!

معذرت

راستی قبولیتم توی دانشگاه خیلی خیلی  تبریک میگم

خیلی خیلی  خوشحال  شدم اما کاش  خبرشو خودت  میگفتی...

میدونم موفقی  و  خواهی بود اما  سعی  کن .....  هیچی  بیخیال

اینم  عکسمو گلایی که  برای قبولیت  از راه  دور  برات می فرستم

 

 

 


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 6 شهريور 1387 ساعت 02:00 | لینک ثابت


دوست قدیمی

 


In quiet times I often sit
And find my mind adrift
To another place, another time
And oh! My spirits lift!


یه وقت هایی آروم می شینم و به افکارم..روحم اجازه می دم


به پرواز در بیاد ......بره به جایی دیگه و به زمانی دیگه


I see your happy, smiling face,
And that twinkle in your eye.
I hear you sing your favorite song
And I laugh...and then I cry.

اون وقته که صورت شاد و خندان تو و اون برق چشمات رو


می بینم..می شنوم که آهنگ محبوبت رو زمزمه میکنی


و من میخندم .......................و سپس می گریم


Inside my heart Sweet Memories
Stay with me each day
I cherish, and I cling to them
For I miss you in every way.


توی قلبم خاطرات شیرین تو هر روز با منه .... من اونا رو در


آغوش می گیرم و نوازششون میکنم ..


چون با همه وجودم دلتنگتم


Each thing I see...
Each thing I do, brings you close to me
For everything upon this earth
Brings Sweet Memories of you.

هر چیزی که می بینم و هر کاری که انجام میدم ..باعث میشه


خودمو نزدیک به تو احساس کنم..چون هر چیزی که توی این


دنیاست خاطرات شیرین تو رو به همراه داره


I imagine our reunion
Some day at heaven's gate
It fills my heart with happiness..
But for now, I'll have to wait.

من روزی رو تو رویاهام می بینم که در دنیایی دیگر جلوی دروازه


بهشت به هم می رسیم..و قلب من آکنده از شادی میشه


..ولی اکنون باید صبر کنم


Until my life upon this earth
And my work here is complete
Sweet Memories will keep me
Until at last again we meet.

تا زمانی که عمرم به پایان برسه و کارم تو این دنیا تموم بشه


خاطرات شیرین تو منو نگه میداره


با زمانی که با لاخره من و تو دوباره همدیگه رو ملاقات کنیم


Love you and miss you


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 6 شهريور 1387 ساعت 01:38 | لینک ثابت


 

 

 

 



خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و

 عشق جاودان رو قول داده .

عجب روزی می شه اون روز

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده

زياد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی

 خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو

 يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و

 يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 27 مرداد 1387 ساعت 14:11 | لینک ثابت


 

 

سر  خوش آن عیدی

  که آن بانی  نور  از  کنار کعبه  بنماید ظهور

میلاد آفتاب پنهان بر منتظرانش مبارک  باد


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 26 مرداد 1387 ساعت 14:14 | لینک ثابت


 

                                                                         

                 

                                
 

خوابم نمی ربود


نقش هزار گونه خیال از حیات و مرگ


در پیش چشم بود


شب در فضای تار خود آرام میگذشت


از راه دور بوسه سرد ستاره ها


مثل همیشه بدرقه میکرد خواب را


در آسمان صاف


من در پی ستاره خود میشتافتم


چشمان من به وسوسه خواب گرم شد


ناگاه بندهای زمین در فضا گسیخت


در لحظه ای شگرف زمین از زمان گریخت


در زیر بسترم


چاهی دهان گشود


چون سنگ در غبار و سیاهی رها شدم


می رفتم آنچنان که زهم میشکافتم


مردی گران به جان زمین اوفتاده بود


نبضش به تنگنای دل خشک میتپید


در خویش میگداخت


از خویش می گریخت


میریخت می گسست


می کوفت می شکافت


وز هر شکاف بوی نسیم غریب مرگ


در خانه میشتافت


انگار خانه ها و گذرهای شهر را


چندین هزار دست


غربال میکنند


مردان و کودکان و زنان میگریختند


گنجی که این گروه ز وحشت رمیده را


با تیغ های آخته دنبال میکنند


آن شب زمین پیر


این بندی گریخته از سرنوشت خویش


چندین هزار کودک در خواب ناز را


کوبید و خشک کرد


چندین هزار مادر زحمت کشیده را


در دم هلاک کرد


مردان رنگ سوخته از رنج کار را


در موج خون کشید


وز گونه شان تبسم و امید را


با ضربه های سنگ و گل و خاک پاک کرد


در آن خرابه ها


 دیدم مادری به عزای عزیز خویش


در خون نشسته


 در زیر خشت و خاک


بیچاره بند بند وجودش شکسته بود


دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت


دستی که درعزا بدرد پیرهن نداشت


زین پیش جای جان کسی در زمین نبود


زیرا که جان به عالم جان بال میگشود


اما در این بلا


جان نیز فرصتی که براید ز تن نداشت


شب ها که آن دقایق جانکاه می رسد


در من نهیب زلزله بیدار می شود


در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش


با فر نفس تشنج خونین مرگ را


احساس میکنم


آواز بغض و غصه و اندوه بی امان

 
ریزد به جان من


جز روح کودکان فرو مرده در غبار


تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من


آن دست های کوچک و آن گونه های پک


از گونه سپیده مان پاکتر کجاست


 آن چشمهای روشن و آن خنده های مهر


از خنده بهار طربناک تر کجاست


آوخ زمین به دیده من بیگناه بود


آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است


آنها همیشه زلزله از ظلم دیده اند


در زیر تازیانه جور ستمگران


روزی هزار مرتبه در خون تپیده اند


آوار چهل و سیلی فقز است و خانه نیست


این خشت های خام که بر خاک چیده اند


دیگر زیمن تهی است


دیگر به روی دشت


آن کودکان ناز


آن دختران شوخ


آن باغهای سبز


آن لاله های سرخ


آن بره های مست


آن چهره های سوخته ز آفتاب نیست


تنها در آن دیار


ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگیست


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 12 مرداد 1387 ساعت 22:23 | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 11 مرداد 1387 ساعت 13:23 | لینک ثابت


 

با  دلی  روشن در  این ظلمت سرا  افتاده ام

نور مهتام که در  ویرانه  ها  افتادهام

سایه پرورد ، از چه گشتم صید  خاک

تیره بختی بین ،کجا  بودم کجا  افتادم

جای  در بستان سرای عشق  میباید مرا

عندلیبم از  چه  در  ماتم سرا  افتادم

پایمال مردمم از  نارسایی  های  بخت

سبزه  ی  بی  طالع ام در زیر پا  افتادم

خار  ناچیزم مرا در بوستان مقدار  نیست

اشک  بی  قدرم ز  چشم  آشنا  افتاده ام

تاکجا  راحت  پذیرم یا  کجا  یابم  قرار

برگ  خشکم  در  کف باد  صبا  افتاده ام

بر من ای  صاحب  دلان رحمی که  از غمهای  عشق

تا  کجا  افتاده ام  از  دل  جدا  افتاده  ام

لب  فرو  بستم  رهی بر روی  گلچین  و  امیر در

فراغ همنوایان  از نوا  افتاده ام


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 29 تير 1387 ساعت 20:12 | لینک ثابت


 

دوست دارم  شمع  باشم  در  دل شبها  بسوزم

روشنی  بخشم میان  جمع  و  خود  تنها  بسوزم

شمع  باشم  اشک  بر خاکستر پروانه  ریزم

یا سمندر  گردم  و در  شعله  بی  پروا  بسوزم

لاله ای  تنها  شوم  در  دامن صحرا  برویم

کوه  اتش  گردم و  در حسرت  دریا  بسوزم

ماه  گردم در شب  تاره سیه  روزان بتابم

شعله اهی  شوم خود را  ز  سر تا  پا بسوزم

اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم

برق  لبخندی  شوم  در غنچه ی لب ها  بسوزم

یا  ز  همت  پر  بسایم بر  ثریا همچون عنقا

یا  بسازم  انقدر با  آتش دل تا  بسوزم


 

نوشته شده توسط چشم به راه ... در 29 تير 1387 ساعت 19:47 | لینک ثابت


report phishing report abuse زندگی

نوشته های پیشین

<#ArchiveName#>